سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
تیر 90 - * حـــــ رم دلـــــ م *


























* حـــــ رم دلـــــ م *


سلام. به مناسبت هفده ماهگی سنا خانومی کلی چیز تایپ کرده بودم که در اثر یه اشتباه کوچولو و یه کلیک نابجا همش پرید اما بعدش یه اتفاق بامزه افتاد که تصمیم گرفتم تو این پست اونو بنویسم


بعله ماجرا از اونجا شروع می شه که خوشگل ما (متاسفانه) زیاد عادت به میوه خوردن نداره و فقط خیار، گوجه سبز، گاهی کیوی و سیب سبز خیـلی ترش رو می خوره! و علاوه بر اون عااااااااشق لواشک هست. اینه که من معمولا با میوه های مختلف براش لواشک درست می کنم تا هم بهداشتی باشه هم از این طریق همه ی میوه ها رو بخوره(حالا سوالی که مطرحه اینه که ویتامینای میوه ها بعد از تبدیل شدن به لواشک حفظ می شه آیا؟؟ هرکی می دونه بگه لطفا)


خب داشتم می گفتم؛ وقتی لواشکا آماده شد اونا رو توی سینی می ریزیم و می ذاریم جلوی باد کولر توی یه اتاقی و تا جایی که یادمون باشه در اتاق رو می بندیم تا خرگوش کوچولو نره سراغشون، اما امان از یه لحظه غفلت! بعـــــــــــــله یه سهل انگاری کوچولو و باز گذاشتن در اتاق باعث می شه تا... خودتون ببینید:




بذار ببینم دستپخت مامانجونم چه مزه ایه!!




به به! عجب چیز خوشمزه ای کشف کردمممممم. انگشتامم خوشمزه شد به به!!




بعــــــــــــــــله و یه روز دیگه و باز یه غفلت دیگه و ...




سینی دوم هم...





چه حرفه ایم شده تو کندن لواشک از نایلون!!




هــــــــــــــــــــاممممممممممممممممم.
چیه خب؟؟ دلش بازم می خواد. دوس داره بره سراغ سینی سوم!




بعــــــــــــــــــله،




مامانجون اونجوری ازم عکس می گیری نمی تونم با خیال راحت بخورم خب.



 نگران نباشید این مابقیشم پنج دقیقه بعد دوتایی ترتیبشو دادیم. دی
کلا این لواشکای ما تو مرحله ی پیش تولید به پایان خودشون می رسن!!


دختر گلم، قند دلم نمی دونی چه کیــــفی می ده وایسم نگاه کنم که یه چیزیو اینطوری با ولع و لذت می خوری.

*هفده ماهگیت مبارک عشق مامان و بابا*


راستی: دو هفته پیش برای بار دوم بردمش آرایشگاه و موهاشو کوتاه کردم که خدا رو شکر خانوم آرایشگر انقدر مهربون بود و باهاش بازی کرد که اصلا اذیت نشد و نترسید

دقیقا قبل از رفتن به آرایشگاه




دقیقا بعد ازبرگشتن، خونه ی مامانی


 


البته کنار پسرخاله ی نازش ایلیا که انقددددددددددر دوسش داره که اسمشم می شنوه غش می کنه از خنده
(مث همین الان که با دیدن عکسش داره بالا و پایین می پره)


نوشته شده در چهارشنبه 22/4/90ساعت 6:0 عصر توسط آســــــــمانه بشکن سکوت را () |


Design By : Pichak