سنا: مامانی بی زحمت چهار تا تا خواهر برام بیار!!! من: مامان جان هر چهار تا رو که با هم نمی شه آورد ... سنا: چرا نمی شه؟؟ من: نمی شه دیگه مامان جان، باید یکی یکی آورد ... سنا: خب بیار، یکی یکی بیار من: آخه الان موقعش نیست مامانم سنا: کی موقعشه؟ من: وقتی که شما یه مقدار بزرگ تر بشی سنا: من کی بزرگ تر می شم؟ من: چند وقت دیگه سنا: چقدر ِ دیگه؟؟؟ من: اومممممممم خب وقتی که هفت سالت شد، اندازه ی ایلیا شدی، خواستی بری کلاس اول ... سنا: آهان باشه، خب پس اونموقع چهار تا برام بیار ... من: یدونه شو اونموقع میارم ... سنا: بقیه شو کی میاری؟؟؟ من: سنا: آخه من چهار تا خواهر می خوام من:فعلا نمی شه گلم سنا: خب چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و بیست دقیقه ی دیگه همچنااااااااااااااااااااااااان من، سنا، سنا، من ... چند روز بعد سنا: مامان حالا که خواهر نمیاری خواهشا یه هاپو برام بیار !!! من: سنا: جامعه ی زنان و دختران جهان: برای تو می نویسم همسفــــــــرم، برای تو، برای مهربانی هایت، برای دستان گرم پرتوانت، برای دل آسمانی و دریایی ات ... برای تو، برای همه ی صبوری هایت، همه ی آرامشت، همه ی عشقت ... می نویسم ... *قفسم را می گذاری داخل بهشت، تا بوی عطر مبهم دوردستی مستم کند ... تا تنم را به دیواره ها بکوبم، تا تن کبودم درد بگیــــــــــــــرد ... و درد نردبانی ست که آن سویش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم ... اما من آدم متوسطی هستم، و بیش از آن چه باید، خودم را درگیر نمی کنم، با هیچ چیز! در بهشت هم حسرتم را فقط آه می کشـــــــــــــــم ... تن نمی کوبم به دیواره ها که درد مرا به تو برساند ... ... *قفسم را می گذاری داخل بهشت، تا تاب خوردن برگ ها، تا سایه های بی نقص درختان انبوه دیوانه ام کند، تا دست از لای میله ها بیرون کنم، تا دستم لای میله ها زخم شود ... و زخم دالانی ست که در پایانش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم ... اما من آدم متوسطی هستم و خود را درگیر نمی کنم، با هیچ چیز! در بهشت هم هوسم را فقــــــــــــــــــط نگاه می کنم ... و دستم را زخمی هیچ آرزویی نمی کنم! ... *رمضان که می شود صدایت را بلند می کنی، بلند و بلند تر، و من بیشتر و بیشتر پشت پرده پنهان می شوم ! تو هر رمضان قفسم را می گذاری در بهشت، تا هوس کنم، ولی من .......... ...
* با من چه باید بکنی که به میله هایم، به فضای تنگم، به دیواره ها، آن چنان مانوسم که اگر در بگشایی پر نخواهم زد؟؟؟ با من چه باید بکنی ؟؟؟ ... پی نوشت یک - ماه مبارک رفت، دلم تنگ می شه برا صفای سحر و ذوق افطارش ... پی نوشت دو - متن بالا برشی از کتاب زیبای "خدا خانه دارد" به قلم "فاطمه شهیدی" هست ... پی نوشت سه - دیگه کم کم داره آداب وبلاگ نویسی فراموشم می شه بس که ننوشتم :) پی نوشت چهار - عیدتون مبارک، لبتون خندون دلتون شاد شاااااااااااااااااااااااااااد
ما هنوز همینجاییــــــــــم آرام می آییـــــــــــــــم آرام می رویم ... خودمان *خواننده ی خاموش* خانه ی خودمانیم ... آرام بودن، آرام خواندن، آرام آمدن و آرام رفتن هم صفایی دارد ... و ما به این خلوت دلخوشیـــــــــم ... تازه تازه یاد گرفته ایم که *دل* این قطعه ی صنوبری شکل ِ کوچک، چه قابلیت های ویژه ای دارد ... چه گنجایش ِ بی شماری دارد ... چه سرزمین ِ بی انتهای سبزی ست ... چه دریای آبی بی کرانی ست ... چه موجود مهربانی ست ! و قطعه ی صنوبری شکل ِ کوچک ِ پرقابلیت ِ من ... همین آن، همین ثانیه، بی بهــــــــــــــــانه ... برای این "مجازی خانه ی کوچک" تنـــــــگ شد ... برای "نوای آرامـ ِ سه تارش" تنــــــــــــــــــــــــگ شد ... برای "دوستان ِ مهربان ِ اینجایی" تنـــــــــــــــــــــــگ شد ... این تنگـــــــــــــدلی ِ آرام ِ شبانه، شد بهانه ی نوشتن ِ این سطـــور ... و شکستن ِ یک خلوت ِ ساکت ِ چنـــــــــــــــد ماهه ... ... مامان جان بذار به وقتش درموردش صحبت می کنیم الان زوده
چهارشنبه 92/6/20ساعت
2:6 صبح بشکن سکوت را () |
شنبه 92/6/16ساعت
11:40 عصر بشکن سکوت را () |
پنج شنبه 92/6/14ساعت
11:53 صبح بشکن سکوت را () |
جمعه 92/5/18ساعت
4:21 صبح بشکن سکوت را () |
یکشنبه 92/4/23ساعت
3:42 صبح بشکن سکوت را () |